jump to navigation

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم دسامبر 27, 2009

Posted by gharneyakhi in دیگر.
trackback

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم

تا روز ها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گران بار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا

که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار

راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

احمد شاملو

دیدگاه‌ها»

1. م.م. - دسامبر 30, 2009

سلام علیرضا… امیدوارم خوب باشی و سلامت. این شعر بالا ترجمه ی احمد شاملوست از شعر مارگوت بیگل…

هر مرگ اشارتی ست
به حیاتی دیگر….
(مارگوت بیگل)

2. gharneyakhi - ژانویه 9, 2010

تشکر از آگاهی که دادین

3. hooyad - ژانویه 30, 2012

شپیده دمان از پس شبی دراز در جان خویش آواز خروسی میشنوم از دور دست و با سومین بانگش در میابم که رسوا شده ام!!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.