jump to navigation

تختی برای خواب مه 29, 2010

Posted by gharneyakhi in داستان نویسی ( علیرضا تقوایی).
trackback

تختی برای خواب

یک سفارش جدید ولی از نوع دیگه. تا حالا همچین کاری نکردم. ولی می دونم  از پسش بر میام. شاید اگر این مبلغ رو پیشنهاد نمی داد قبول نمی کردم. ولی یه روز کامل وقتمو میگیره. شایدم دو روز. کی می دونه! مردتیکه احمق یه چیزی با دست کشیده، میگه اینو می خواد. بهش گفتم که هیچ تضمینی نمی دم که شبیه خودش در بیاد.چون تو کار امکان داره تغییر کنه. این پسره دیگه اعصابمو خورد کرده. یهو غیبش میزنه. دنبالش می گردم. یه گوشه ایستاده سیگار می کشه. گوشش رو میگیرمو می پیچونم.  اولین روز شروع کارم، آخرین روز سیگار کشیدنم بود. این کاری که گرفتم خیلی فرق می کنه. نمی دونم شاید چون کار بردش فرق داره.

منصور که هنوز دستش به گوششه می گه:» اوستا کارا تموم شد. سفارشای امروز آماده ان. فقط یکی از کارای فردا مونده. چسبش خشک بشه تمومش می کنم. کار زیادی نداره. شروع کنیم اوستا؟ باید تا فردا صبح تموم شه. بینم اوستا واسه پدرش می خواد یا پسرش؟»

می گم:» میشه خفه شی منصور تا بفهمم از کجا شروع کنم؟»

بفهمم از کجا شروع کنم!! نمی دوم چم شده. هر وقت اره می گرفتم دستم، تا آخرش می رفت. ولی این یکی… .

طرحشو کامل کردم. اما دستم به اره نمیره. کارهای زیادی انجام دادم. چه زمانی که شاگرد پدرم بودم، چه حالا که اوستا شدم. چیزایی زیادی ساختم. از زیر سیگاری بنده چوبی گرفته تا چوب لباسی، تخت خواب، کتابخونه، کمد لباس، مبل و صندلی و میز. اونم از انواع مختلف.

باید از جایی شروع کنم. اول تیکه های چوب رو کنار هم می چینم.

چه کمدهایی رو که نساختم تا مردم لباس هاشون رو داخلش بزارن که از آب و خاک و دید غریبه ها در امان باشه، یا مکانی باشه برای قایم باشک بازی بچه ها.

شروع می کنم به اره کردن.

چه میزهایی رو نساختم که عده ای روش مشروب سرو کنن و گیلاسا شون رو بهم بزنن و به سلامتی این و اون بنوشن، یا عده ای دیگه روش قرآن بذارن و با صدای بلند بخونن.

«منصور بیا کمک.»

و چه میزهایی که برای تلویزیون نساختم که خانواده ها تلویزیون  رو  روی اون بذارن ، برنامه علمی فرهنگی نگاه کنن، و بیشتر اوقات از اینکه برنامه خاصی نداره، عصبی بشنو خاموشش کنن.

» منصور چکش.»

و چه مبلهایی که نساختم تا آدما با گربه هاشون روش لم بدن یا  آدمای چاق بدون نگرانی از فرو رفتن، روش بشینن.

» منصور اینو چسب بزن. من اون طرحو در میارم.بعد سمباده بکشش.»

و چه صندلی های گهواره ای که نساختم تا نویسنده ای روش بشینه و تمرکز کنه، و صدای قیژ قیژ صندلی ناراحتش نکنه. تا بتونه یه شاهکار بنویسه.

و اما چیزی که تو این سالها زیاد ساختم، تخت خواب بوده. ولی نه از این نوع.

» خدا کنه خوب دراد. منصور حواستو جمع کن.»

چه تخت خوابهایی که نساختم. تخت خوابهای تک نفره. برای کسی که منزوی و گوشه گیره. برای  کسی که آدمای دورو برش تنهاش می زارن. فقط برای اینکه قیافه ی خوبی نداره. یا تیپش خوب نیست. و کسی بهش نزدیک نمی شه، تا بدونه درونشم مثل تیپو قیافه اشه یا نه!  شاید افکار زیبایی داشته باشه. اما چون ظاهر خوبی نداره، نه دختری باهاش دوست می شه و نه کسی زنش. و مجبوره همه عمرشرو، رو یه تخت خواب تک نفره، کنج یه اتاق نه متری، تو یه خونه چهل متری،  بخوابه و حتی روی اون بمیره. و بعد از چند روز که نعشش بو داد پلیس اومد ، آتش نشانی در خونه شو بشکنه، اورژانس جا بزنه و شهرداری جمعش کنه. از رو یه تخت خواب تک نفره ای که من ساختم.

و البته چه تخت خواب های دو نفره ای که نساختم. تختی که مرد مرده حسرتش رو می خورد.

تخت خواب دو نفره، تخم چه آدمهای بزرگی که روی این تخت خواب ها کاشته نشده.

چه زوج های جوونی که شب حجله اشون رو  روی این تخت خوابها  سر نکردن.

چه زنهایی که نک پستانهاشون، روی این تخت خواب ها، تو دهن کوچیک بچه اشون یا دهن گشاد شوهرشون نرفته.

و چه طلاق هایی ،که بخاطر ناکامی در عملی، که روی این تخت ها انجام میشه، صورت نگرفته.

و  البته، چه ازدواج هایی که به خاطر بی احتیاطی  وسط کار روی این تخت خوابها، صورت نگرفته.

چه هنرمندهایی که پس از ارضاع شدن  روی این تختها،  در کنار همسر یا دوستشون، دست به خلق شاهکاری نزدن.

چه دختر پسرهایی که روی این تختها شیطنت نکردن تا فکر کنن که بزرگ شدن.

وچه مردهایی جنتلمنی که کلاهشون رو به چوب لباسی کنار تخت خوابی، که هر دوشون رو من ساختم، آویزون نکردن، تا پولی بدنو شبی سر کنن.

و البته زن و مردهایی که روی این تختها  جای همسر از دست رفته اشون رو خالی گذاشتن یا پر کردن.

جالب ترین ساختهای من همین تخت خواب ها بودن. تخت هایی که فقط برای خواب نیستن. ولی این یکی… .

حتی تخت خواب های چند نفره  هم ساختم. برای مردهایی که چندتا زن دارن و معدود زنهایی که چندتا شوهر دارن.

و چه عصاهایی ، برای کسایی که از پا و کمر افتادن، نساختم.

ولی این یکی… .

به خودم میام. تو اتاقم هستم. رو تختم دراز کشیدم. خیلی خسته امه. چشمامو می بندم. فقط درش مونده که باید فردا سوار کنم. امیدوارم خوشش بیاد. ولی درش خیلی مهمه. باید زیبا بشه. تا چشم همه رو بگیره.    که از صاحبش بپرسن (( ببخشید آقا این خیلی قشنگه. می شه بگید کی اینو براتون ساخته؟ آخه منم یکی می خوام. خیلی شیکه. آقا؟ آقا با شمام؟ چرا حرف نمی زنی؟ نکه کرو لالی؟ می گم کی اینو براتون ساخته؟ باید توش خیلی راحت باشه. آقا با شمام! نکه مردی؟!!!))

صدای ساعت بیدارم میکنه.  باید برم سرکار. از تخت تک نفره ام پایین میام. گرچه تا آشپزخونه فاصله زیادی نیست، اما حوصله درست کردن صبحانه رو ندارم. تو خونه ی چهل متری، همه چیز بهم نزدیکه. دمپایمو پا           می کنم.نمی دونم چرا صدای سایشش به کف سیمانی خونه، امروز آزارم میده.

——–

توکارگاه درشو سوار می کنم. از جلو نگاهش می کنم. از عقب، چپ، راست. به منصور می گم:» به نظر چطور شده؟» میگه:» خیلی قشنگ شده اوستا.» می گم:» واسه پدرش میخواد. امیدوارم خوشش بیاد.» منصور می گه:» کی؟ کی خوشش بیاد اوستا؟ پدره یا پسره؟» می گم:» برو سرکارت پسر. برو که خیلی کار داریم. امروز باید کلی کار تحویل بدیم. برو کارای تموم شده رو چک کن.»

هر تخت خوابی که ساختم، امتحانش کردم. البته تخت خوابهای یک نفره. منو چه به دو نفره. و چه برسه به چند نفره. اینم باید امتحان کنم. می رم توش. خیلی راحته. تکون می خورم. صدا هم نداره. بهم آرامش عجیبی میده.      تموم دردام فراموش می شه. سبک می شم.

منصور منو می بینه و میگه:»ا، اوستا رفتی اون تو چی کار کنی؟ بیا بیرون. شئون نداره رفتی اون تو.»

می گم:» طرحشو بذار تو آرشیو. توش خیلی راحته. باید یکی برای خودم درست کنم.»

منصور میگه:» اوستا اوستا مگر با تو نیستم. بیا بیرون.»

می گم:» احمق بهت گفتم برو طرحو بذار تو آرشیو. میترسم اینم گم کنی.»

منصور داد میزنه:» اوستا، اوستا، یکی بیاد کمک، اوستا تکون نمی خوره.»

ازش بیرون میام. ولی هنوز اون تو ام. خودم رو توی تابوت می بینم که دراز کشیدم. صدای منصور میاد. فریاد   می زنه:» کمک کنید. اوستا مرد. فکر کنم مرده. تکون نمی خوره.»

مردی میره بالا سر تابوت و میگه:» مرده. درشو ببندین.»

صدای ساعت بیدارم میکنه.  باید برم سرکار. از تخت تک نفره ام پایین میام. گرچه تا آشپزخونه فاصله زیادی نیست. اما حوصله درست کردن صبحانه رو ندارم. تو خونه ی چهل متری، همه چیز بهم نزدیکه.

پایان

علیرضا تقوایی

22/10/1388

اکباتان

دیدگاه‌ها»

1. ladan khaghani - ژوئیه 1, 2010

HI dear alireza, khoshhalam az ashnaiit va hamishe omidvaram be rozegare por omidi ke gahi kheili dor az dast ras be nazar mirese. BE KHANEYE MAN AGAR AMADI /EY MEHRBAN/ CHERAGHI BA KHOD BIAVAR
MONTAZERE PISHNAHAD VA ENTEGHADE SHOMA DAR BARE VEBLOGAM HASTAM.

2. fahimehsharafi - ژوئیه 22, 2010

آزaafarin

3. آنا - اکتبر 7, 2010

چه عالی بود. ممنون


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.